و آن روزِ زيبا
سهشنبهاي بود كمي آفتابي
و گاه و بيگاهِ روز
باران ميباريد
ارديبهشت بود
و من در خاطرهي شبي
كه تو به سمت خانه ميرفتي
با حسرتِ ناتمام ماندنِ «كوچه»
و لحنِ تو وقتِ دكلمهي شعر
عشقبازي ميكردم روي نقشهاي
كه تو در خيابان وليعصرش بودي
و نمىشد نقشه را تا كرد
تا از جادهي ديگري
به من رسيده باشي
حتّا، كوچه و خيابان هم
چهبسا اشكهايي كه نذر كردهام
براي سقفِ مشترك يك شب
و دهاني پُر بوسه.
پي.نوشت )؛ امروز چهارشنبه براي ديروزِ سهشنبه
