سوغات
من،
سر به زير،
با نگاهي غريب،
نشسته بودم روي پلهي يكي مانده به آخر،
سايهي خيس پل خواجو كمي بالاتر،
و قافيهاي نمناك،
نزديك بود شعر شود نبودنت عزيز ...
اينجا، دورتر از هواي آن خيابان،
و بوي پيراهن تو ...
سنگيني وزن شعر ميافتد،
بر تنهايي غمگينِ حدودِ من،
آه! ... ليز خورد!
و تمام آن كلمات سپيد،
سقوط كرد.
و پائين تر از افقِ دورترين نگاه،
غرق شد،
در خاطرۀ بهاري زاينده رود ...
با تو، ... حكايتي ديگر،
اين سفر امّا، ...
گذشت !
*
خاطرهي تو فراموشم نمیشود
هرگز
در سمتِ خلوتِ آن ميدان بود
كه از تو گذشتم
تو رفتی
...