هر صبح،
در چشمهي آفتاب
ميشويم سياهِ چشمهايم را
هر عصر،
با آرزوي كوچك و شادي
آذين ميبندم حدودِ بيحوصلهي قلبم را
هر شب،
كنار پنجره مينشينم
حرفهاي زيادي دارم
شايد، عطر پيراهن تو در نسيم
اميدوار كند اندوه سردِ دستهاي خيس مرا
دور از تو ماندهام و هیچ رباب رگ بریدهای راز این همه بغض را بر لبان خاموشم نمیداند
هر صبح،
در چشمهي آفتاب
ميشويم سياهِ چشمهايم را
هر عصر،
با آرزوي كوچك و شادي
آذين ميبندم حدودِ بيحوصلهي قلبم را
هر شب،
كنار پنجره مينشينم
حرفهاي زيادي دارم
شايد، عطر پيراهن تو در نسيم
اميدوار كند اندوه سردِ دستهاي خيس مرا