تبليغاتX
ريزش هوای سرد - تنفس 18

ريزش هوای سرد

دور از تو مانده‌ام و هیچ رباب رگ بریده‌ای راز این همه بغض را بر لبان خاموشم نمی‌داند

 

 

هي خيالِ بودنِ تو

مي آيد و مي رود

مي آيد و مي رود

به گمان من اينگونه مي رسد

كه توصيفِ اين روزهايم

هميشه حرفي كم دارد

حرفي كه به اندازۀ خنده هايت

شيرين باشد

و به قدر ابهامِ دستهايت

دور باشد!

شبيه همانِ راز هميشه

كه در چشم و دهان و سينۀ من پنهان مانده،

و بوي چشم و دهان و دستِ تو را مي دهد ...

مي خواهم اعتراف كنم

حوالي آن خيابان

داستانِ شبي را از من دزديدند

كه حكايتِ اثر انگشتِ تو بود

بر شكم برآمده ام

 

 

+  پنجشنبه 1386/09/08   رباب  |