هي خيالِ بودنِ تو
مي آيد و مي رود
مي آيد و مي رود
به گمان من اينگونه مي رسد
كه توصيفِ اين روزهايم
هميشه حرفي كم دارد
حرفي كه به اندازۀ خنده هايت
شيرين باشد
و به قدر ابهامِ دستهايت
دور باشد!
شبيه همانِ راز هميشه
كه در چشم و دهان و سينۀ من پنهان مانده،
و بوي چشم و دهان و دستِ تو را مي دهد ...
مي خواهم اعتراف كنم
حوالي آن خيابان
داستانِ شبي را از من دزديدند
كه حكايتِ اثر انگشتِ تو بود
بر شكم برآمده ام
