تكليف
سعديا با يار عشق آسان بود
عشق باز اكنون كه يار از دست رفت
چيزي عوض نشده
هنوز هم دنياي من
به رنگِ خنده هاي توست
كه ميان كلام و صدا مي رقصد
بلند مي شوم
آخرين ذره هاي شب را تكانده ام
تمرين مي كنم
تو را بيشتر دوست داشته باشم
با چشماني بيدار
خوابِ روزهايي را مي بينم
كه آفتاب نمي شود صبح هايش...
* سه شنبه. دوم مرداد يك هزار و سيصد و هشتاد و شش
