تبليغاتX
ريزش هوای سرد - تنفس 9

ريزش هوای سرد

دور از تو مانده‌ام و هیچ رباب رگ بریده‌ای راز این همه بغض را بر لبان خاموشم نمی‌داند

 

باغ رويا

 

هر روز صبح،

خورشيد در شرقي ترين سمت دلم طلوع مي كند

و هر شب،

ماه در ميانۀ نزديك ترين وقت آسمان مي ايستد،

دست تكان مي دهد

و ستاره هاي چشمك زن،

به خواب هاي روشن من لبخند مي زنند

در سرشاري شاخه هاي تابستاني

قدم مي زنم؛

با نگاهي خيس، حسي عريان، پايي برهنه

و دوباره زندگي مي كنم،

همۀ لحظات زندگي ام را،                       

بعد از آن پيچ ِ آخر ِ زمستان،

كه چونان پرنده اي،

به فصل ِ بهاري آغوشت كوچ كردم...

گرماي دستت را حس مي كنم هنوز

انگشتان مرا گرفته اي

و نبض زير لبم تند مي زند

با تو حادثه اي را كشف كردم

كه از سرنوشت من گريخته بود

يادم هست،

آسمان آبي بود

و زمين سراسر جنگل

به وقت تهران،

چند ثانيه مانده بود به تو

و من به قدر فردا

همواره عاشقت بودم

اين است عاقبت بي خوابي و شعر

و سرخوشي يك قلب در خلوت شب

با آوازهاي غريبي كه زمزمه مي كند

و اين پنجره، كه عاشق ترم مي كند

و اين كوچه، « سر مي شكند ديوارش»

 

 

پ . ن )؛ پنج شنبه، شب بود. ۲۸ تيرماه ۱۳۸۶ كه خودم مي دانم براي چه (يا كه!) گفتم، نوشتم اين حرفا رو ...

 

 

+  یکشنبه 1386/07/01   رباب  |