چشمهايم را مي بندم
عطر خيالِ تو مي پيچد
دستِ مرا مي گيري
توي دلم
قند آب مي شود
آب، سيل مي شود
سيل مرا مي برد
به سنگ و صخره مي زند
از خواب مي پَرم در اين ميان
ذراتِ سياهِ شب
روي طرحِ سادۀ لباسِ من
نشسته اند
و رازي سخت
در شكافِ سينه هايم
پ . ن )؛ دست و پاي آرزوهايم را بسته ام به آن خيالِ محالِ دور پرواز كند شايد...
